آن را که خبر شد خبری باز نیامد
چندین وقت پیش در حوالی یکی از همین روزهای پائیزی که داشتیم مثل بزاخوش زندگی مان را با شرافت می گذراندیم ، یکهو یکی از این ملک های مقرب خدا که داشت سوت زنان از فراز آسمان رد می شد یکهو هوس کرد بیاد سراغ ما ببینه چه طور هستیم ، خوب هستیم ، در سلامتی کامل به سر می بریم ، هو ؟!!!
.
ما هی مادام به ایشان گوشتزد کردیم که حالمان به جد خوب است ، اما گویی دست بردار نبود ، کمی که با هم گپ زدیم وخواستیم به جنابشان ثابت کنیم که در احوالات خوبی به سر می بریم و علی هذا نیازی به هدایت نداریم ، زور چپان به ما فهماند که آنقدر ها هم که می گویند و می گوئیم حالمان جیگر نیست و فلذا داغیم و نمی فهمیم و چند وقت بعد که عر زنان نزد خدا آمدید بهتان می گوئیم و ...خلاصه بعد ساعت و اندی ما کاملا توجیه شدیم که نیاز به هدایت داریم و گویی طریقت راه بر ماه سخت پوشیده شدندی و ...به این رسیدیم که خب حالا چه کنیم !
جناب فرشته به ما نگاهی عاقل اندر سفیه کردند و با لبخندی بفرمودند : "نه ، ازت خوشم اومده می خوام بهت حال بدم ! ، سفارشتو پیش خدا می کنم " . این را بگفت و بال بال زنان رفت توی توی ابرها ، اول کوچیک شد و بعد ناپدید شد!
.
ما که آخر سر نفهمیدیم که بنده خدا که نه، این ملک خدا چی گفت ، فقط مسرور گشتیم از این باب که بال از سر کچل ما برداشتند و به همان ملکوت پیوستند .
.
چند وقت بعدش که ماه رمضان پارسال باشد، نیک نشسته بودیم در محفلی و به نصایح امام نماز مسجد بالا گوش می دادیم و طبق معمول احساس می کردیم این مقدار هدایت برایمان خوب است که بعد جلسه یک ملکی بال زنان آمد ودود و دمی راه انداخت و بفرمود که : " ببخشید خانم شاسکول ؟؟" گفتم بله خودم هستم ، گفت : شما هدایت بیشتر می خواستید ؟! گفتم ببخشید شما ؟! گفت من ملک مخصوص عملیات هدایت هستم ، چند ماه پیش اسم شما رو یکی از دوستان به خدا سفارش کردند ، خدا هم به کارگزینی نامه زدند ، آنها هم به ما ابلاغ کردند ، ما هم آمدیم سر وقت شما !
با تعجب لبخندی زدم و گفتم ، آها اون ملک خدا رو می گید ؟! بلاخره کار خودشو کرد ؟! ای ....
ببخشید قبل از انجام عمل شریف هدایت می تونم یه سوالی از محضرتون بپرسم ، بفرمودند که بپرس جانم !
همچنان با تعجب پرسیدم که : این قضیه ی هدایت آدمها که قطعا کشکی نیست در دم و دستگاه خداوند باری تعالی ، پسس... اون دوست پر نفوذتون ، اون بنده خدا چند ماه پیش چه طور تشخیص داد که این حقیر نیاز فوری و وافر به تکان معنوی دارم ؟!
فرشته همچنان که بال می زد ، تلویحا بفرمود که این فضولی ها به شما نیامده ، بعدشم که خدا هر که را بخواهد و استعداد هدایت داشته باشد ،هدایت می فرماید ، بعدشم شاید شخص آبرو داری در حق شما دعا کرده باشد ! ، بعدشم شاید خودت یک کاری کردی که خدا بهت حال داده ! مفهوم شد ؟! حالا دیگه زیادی حوصله ی منو سر نبر راه بیوفت !
فرشته طنابی به طوق گردن ما انداخت و یکهو یک دودی تولید شد و من و فرشته وسط دود رفتیم و من مادام به پشت سرم نگاه می کردم و گویی که نمی خواستم تغییر حال بدم و دلم برای گذشته تنگ می شد وداد می زدم مامااااااااااااااااااااااان.............................................
خلاصه .....
.
خلاصه ما بدون آنکه بفهمیم از کجا خوردیم ، مادام دچار پیچیدگی های فلسفی شدیم ، و تقریبا یکسالی می شود که داریم گیج می زنیم و دیگر از فرشته هم خبری نیست ، و هنوز در کف آنیم که کدام پدر آمرزیده در حق ما حرکت زده و دعا کرده ، که البته خانه اش آباد ، ولی شما اگه خواستید من بعد دعا کنید ، خیر ببینید قبلش به طرف یه ندا بدید شوکه نشه خدایی نکرده .
علی ای حال ، ما ماندیم و حوضمان و خدا در یک شهر دیگر و آینده ای که به سرعت نور در حال تغییر است و ما از آن بسیار مسروریم و شاکر اما یک هوا در حجم و اندازه ما نمی گنجید، که داریم کم کم هضم می کنیم خدا بخواد !!
از تئاتر به کجاها که نرسیدیم !
پاورقی 1 :من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی / تو نصف جهان هر وجبت ترمه و کاشی
پاورقی 2: اللهم لا تومنی مکرک و لا تونسنی ذکرک و لا تجعلنی مع الغافلین
پاورقی 3 : رسانه های دیجیتالم که نرفتیم ، شاید خدا بخواد فردا!
پاورقی 4: راستی یادم رفت داخل متن توضیح بدم که فرشته از این چوب ها که سرش ستاره است ام داشت ، وگرنه که نمی تونست خودش تنهایی منو با اون سرعت ببره داخل دودا که !!!











