حقیقت اینست که هرچه بگوییم خسته شده ایم و بریده ایم ، اسلام دست از سر ما بر نمی دارد .ما باید بمانیم و کاری را که می خواهیم ، انجام بدهیم. همیشه باید مشغول یک کلمه باشیم و آن (عشق) است .
اگر عاشقانه با کار پیش بیایی به طور قطع بریدن و عمل زدگی و خستگی برایت مفهومی پیدا نمی کند !
شهید همت .
فوق برنامه 1 : حالا که اینطوره ، پس رای ما رو پس ندید !
فوق برنامه 2: این انتخابات به دور دوم می کشه، نگی نگفتی .
فوق برنامه 3: مرد باش عاشقانه کار کن . بزدل!
دوشنبه ی ماه تیر به سنه 1388 شمسی آهنگ سفری نمودم بس دور و دراز به شهری خوش و آبادان که از زیادت جمال به مانند سنپترزبورغ می مانستی و مردمان آن را از تمدن و فرهنگ و دیانت و کیاست آن حرفا شنیده بودمی فرابان ! نقشه را برداشته و قصد "پرشین" نمودیم ، روزهای مدیدی در راه بودیم و هنگامه رسیدن به شهر ، از سر و موی نیک مالیده ، چونان دیوانگان می مانستیم با خود اندیشه کردیم شهری بدین کلاس و تمتراق چون است پذیرش میهمانی بدین سر و وضع که مایه خز نمودن شهر گردد ؟! لذا اولین حضور را بدین ریخت صلاح ندانستیم و در بدو ورود سراغ دلاکی همی گرفتندی .... بعد از تیپ زدن فرابان ، وارد شههههههههر شدیم ، والحق که همان بود که در کارت پستال ها می دیدندیم !! و شهردار را دست مریزادی بود الحق ، از وی تعریف ها شنیدیم که در ایام ماضی و در عنفوان جوانی در کنار پدر به بافت قالی همی مشغول بوده در همان حال نیز –دست ول- طیاره می رانده . و ما مبلغی حیرت ماندیم از هوش و نبوغ این جماعت که در آن واحد به چندین کار مشغول بودندی ! و شنیده بودندی که بعضی نیز به چندین شغل منسوب بودندی و از نظر این حقیر همه ی اینها از نبوغ است و بس !! چرا که هنر نزد همینان است و بس !
ادامه مطلب ...

جنگ بالا و پائین دارد
پیروزی و شکست دارد
البته برای ما شکست زمانی است که هوای نفس بر ما غلبه کند .
شهید جلیل وحید پور
چندین وقت پیش در حوالی یکی از همین روزهای پائیزی که داشتیم مثل بزاخوش زندگی مان را با شرافت می گذراندیم ، یکهو یکی از این ملک های مقرب خدا که داشت سوت زنان از فراز آسمان رد می شد یکهو هوس کرد بیاد سراغ ما ببینه چه طور هستیم ، خوب هستیم ، در سلامتی کامل به سر می بریم ، هو ؟!!!
.
ما هی مادام به ایشان گوشتزد کردیم که حالمان به جد خوب است ، اما گویی دست بردار نبود ، کمی که با هم گپ زدیم وخواستیم به جنابشان ثابت کنیم که در احوالات خوبی به سر می بریم و علی هذا نیازی به هدایت نداریم ، زور چپان به ما فهماند که آنقدر ها هم که می گویند و می گوئیم حالمان جیگر نیست و فلذا داغیم و نمی فهمیم و چند وقت بعد که عر زنان نزد خدا آمدید بهتان می گوئیم و ...خلاصه بعد ساعت و اندی ما کاملا توجیه شدیم که نیاز به هدایت داریم و گویی طریقت راه بر ماه سخت پوشیده شدندی و ...به این رسیدیم که خب حالا چه کنیم !
جناب فرشته به ما نگاهی عاقل اندر سفیه کردند و با لبخندی بفرمودند : "نه ، ازت خوشم اومده می خوام بهت حال بدم ! ، سفارشتو پیش خدا می کنم " . این را بگفت و بال بال زنان رفت توی توی ابرها ، اول کوچیک شد و بعد ناپدید شد!
.
ما که آخر سر نفهمیدیم که بنده خدا که نه، این ملک خدا چی گفت ، فقط مسرور گشتیم از این باب که بال از سر کچل ما برداشتند و به همان ملکوت پیوستند .
.
چند وقت بعدش که ماه رمضان پارسال باشد، نیک نشسته بودیم در محفلی و به نصایح امام نماز مسجد بالا گوش می دادیم و طبق معمول احساس می کردیم این مقدار هدایت برایمان خوب است که بعد جلسه یک ملکی بال زنان آمد ودود و دمی راه انداخت و بفرمود که : " ببخشید خانم شاسکول ؟؟" گفتم بله خودم هستم ، گفت : شما هدایت بیشتر می خواستید ؟! گفتم ببخشید شما ؟! گفت من ملک مخصوص عملیات هدایت هستم ، چند ماه پیش اسم شما رو یکی از دوستان به خدا سفارش کردند ، خدا هم به کارگزینی نامه زدند ، آنها هم به ما ابلاغ کردند ، ما هم آمدیم سر وقت شما !
با تعجب لبخندی زدم و گفتم ، آها اون ملک خدا رو می گید ؟! بلاخره کار خودشو کرد ؟! ای ....
ببخشید قبل از انجام عمل شریف هدایت می تونم یه سوالی از محضرتون بپرسم ، بفرمودند که بپرس جانم !
همچنان با تعجب پرسیدم که : این قضیه ی هدایت آدمها که قطعا کشکی نیست در دم و دستگاه خداوند باری تعالی ، پسس... اون دوست پر نفوذتون ، اون بنده خدا چند ماه پیش چه طور تشخیص داد که این حقیر نیاز فوری و وافر به تکان معنوی دارم ؟!
فرشته همچنان که بال می زد ، تلویحا بفرمود که این فضولی ها به شما نیامده ، بعدشم که خدا هر که را بخواهد و استعداد هدایت داشته باشد ،هدایت می فرماید ، بعدشم شاید شخص آبرو داری در حق شما دعا کرده باشد ! ، بعدشم شاید خودت یک کاری کردی که خدا بهت حال داده ! مفهوم شد ؟! حالا دیگه زیادی حوصله ی منو سر نبر راه بیوفت !
فرشته طنابی به طوق گردن ما انداخت و یکهو یک دودی تولید شد و من و فرشته وسط دود رفتیم و من مادام به پشت سرم نگاه می کردم و گویی که نمی خواستم تغییر حال بدم و دلم برای گذشته تنگ می شد وداد می زدم مامااااااااااااااااااااااان.............................................
خلاصه .....
.
خلاصه ما بدون آنکه بفهمیم از کجا خوردیم ، مادام دچار پیچیدگی های فلسفی شدیم ، و تقریبا یکسالی می شود که داریم گیج می زنیم و دیگر از فرشته هم خبری نیست ، و هنوز در کف آنیم که کدام پدر آمرزیده در حق ما حرکت زده و دعا کرده ، که البته خانه اش آباد ، ولی شما اگه خواستید من بعد دعا کنید ، خیر ببینید قبلش به طرف یه ندا بدید شوکه نشه خدایی نکرده .
علی ای حال ، ما ماندیم و حوضمان و خدا در یک شهر دیگر و آینده ای که به سرعت نور در حال تغییر است و ما از آن بسیار مسروریم و شاکر اما یک هوا در حجم و اندازه ما نمی گنجید، که داریم کم کم هضم می کنیم خدا بخواد !!
از تئاتر به کجاها که نرسیدیم !
پاورقی 1 :من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی / تو نصف جهان هر وجبت ترمه و کاشی
پاورقی 2: اللهم لا تومنی مکرک و لا تونسنی ذکرک و لا تجعلنی مع الغافلین
پاورقی 3 : رسانه های دیجیتالم که نرفتیم ، شاید خدا بخواد فردا!
پاورقی 4: راستی یادم رفت داخل متن توضیح بدم که فرشته از این چوب ها که سرش ستاره است ام داشت ، وگرنه که نمی تونست خودش تنهایی منو با اون سرعت ببره داخل دودا که !!!
پاورقی 1: پریروز هوا به طرز کشنده ای گرم و آفتابی بود.
پاورقی 2: دیروز هوا به طرز داغانی سرد و بارانی بود .
پاورقی 3: امروز هوا به طرز ناباورانه ای معتدل و معمولی است .
پاورقی 4 : یک خط در میان کاموایی می پوشیم و آستین کوتاه ! گویی اسکل شده ایم !
پاورقی 5: زمان خاتمی خدا بیامرز کی از این برنامه ها داشتیم ؟!
جمهوری اسلامی ایران ، برای پایداری وبرقراری استقلال مردمش ، فقط در جنگ تحمیلی 300000 هزار تا شهید داده ، فقط در روز 17 شهریور تو مبدون ژاله چیزی حدود 1500 شهید داد و هزار تا از این اتفاقا دید و مادام خسارت دید تا توانست قدرتمند و پایدار روی پای خودش بایسته .
.
من نمی گم خودت بگو ، انصافه ، با 1 ندا بخواهید انقلاب بشه و رژیم عوض بشه !؟؟
اونم حکومتی که مردمش 9دی گفتن ، " به جون مادرم نمی خواهیم حکومت عوض شه "
بابا خیلی زور می گید به خدا !
1= 300000

بچه که بودیم ، تمام عشقمان این بود که دهه فجر شروع بشود ، بعد ما در مدرسه تئاتر شاه و فرح بازی کنیم ، بعد نقش فرح را بگیریم ، بعد برای اینکه نقش خیلی خوب و طبیعی جلوه کند ، فرح را به غایت گریم کنیم ، و کلاه پوست سرش کنیم ، بعد لاک بزنیم و پاشنه بلند بپوشیم ....
این یعنی اینکه یک روز در عمرت جلوی کادر مدرسه آرایش (7قلم) کنی و هیشکی نتواند چیزی بهت بگوید !!!! عمرا بتونی تصور کنی چه کیفی دارد ! مدرسه ای که به جرم کرم مرطوب کننده انضباط کم می کند!
این بود خاطرات دست اول من از انقلاب .
وعده ی ما 22 بهمن، تو دهنی به سبزی ها !
بسم الله الرحمن الرحیم
در این چهار سال بسیار به ما خوش گذشت ، ما توانستیم دوستان زیادی پیدا کنیم ، دوستانی زلال تر از آب روان و لطیف تر از برگ خزان که خود را سه کولار می نامیدند ولی من فکر می کنم آنها به شخصه خیلی بیشتر از من می فهمیدند و جا داشت چهار یا پنج کولار نامیده شوند !
ما در دانشگاه خیلی چیزها یاد گرفتیم ، مثلا قبل ترها که دانشجو نبودیم فکر می کردیم که هر اتفاقی در هر کجا ی دونیا که می افتد تقصیر امریکاست ، اما بعد ها که دانشجو شدیم فهمیدیم که تقصیر احمدی نژاد است !
ما در آن دوران بسیار با نشاط و پر انرژی بودیم ، گاهی که خیلی درس ها سخت و کسالت بار می شد برای تنوع غذاهای سلف را چپه می کردیم و اعتراض می کردیم و همه حساب می بردند و کلی این قسمت به ما خوش می گذشت !
ما در دانشگاه فهمیدیم که پول نفت الا و لابد باید بیاید در سفره ها آنهم سفره های خودمان، مثلا اگر خط های مترو سریع تر ساخته شد ، قبول نیست ، یا اگر به سفره ی دیگری رفت ، باز هم قبول نیست ، یا اگر شهر سازی شد ، باز هم قبول نیست ، یا اگر امکانات روستایی .. ، باز هم قبول نیست ، یا اگر ..... خلاصه که قبول نیست !
ما در دانشگاه چشممان به روی حقایق باز شد ، مثلا فهمیدیم که از آمریکا و انگلیس هم بدتر وجود دارند و آن روسیه و چین هستند با آن کفش های ارزان قیمتی که به ما می اندازند !
ما در این مدت فهمیدیم که انرژی هسته ای نمی خواهیم ، ولی به جاش " آزادی " می خواهیم ، که فکر می کنم خیلی مهمتر از انرژی باشد ! چون بلاخره باید آزادی باشد تا بتوانیم انرژی مان را یکجا تخلیه کنیم دیگر ! آزادی نباشد فکر کنم نمی شود!
ما در این مدت متوجه شدیم که اصلاحات خیلی کم انجام داده ایم ، و باید خیلی چیزها را اصلاح کنیم و اصلا خیلی چیزها اصلاح نشده ... اما عیب ندارد ، حالا دوستانمان قرار است از اول مهر شروع کنند به اصلاح امور . چیزی نمی گویم ، چون شاید خودشان بخواهند چهار سال دیگر انشاء بنویسند و اینطوری خاطره ای داشته باشند برای نبشتن .
ما در این چهار سال یاد گرفتیم که همه چیز را نفی کنیم ، از پیشرفت و آبادانی و آزادی و عزت و شرف گرفته تا گل وجود خود مان را ! ما یاد گرفتیم که همیشه نا امید زندگی کنیم ، و زندگی را سیاه ببینیم ، انقدر سیاه که فکر کنیم 11 سپتامبر هم کار احمدی نژاد بوده !
ما چون خیلی اهل درس نبودیم برای همین یاد گرفتیم که ، سرکوفت جهان سومی بودن ، بیشتر مزه می دهد تا به پیشرفت فکر کردن ! لذا خیلی حال نکردیم که به پیشرفت و توسعه فکر کنیم .
به طور خلاصه ما از اینکه قشر خاکستری نبودیم بسیار خوشحالیم و و در این چهار سال بهمان خیلی خوش گذشت و احساس می کنیم که به خودمان باید افتخار کنیم !
این بود
انشای
من
پاورقی 1 : این متن رو خیلی وقت پیش نوشته بودم ،احساس کردم شاید با این ایام تناسب داشته باشد .
پاورقی 2: روز دانشجو مبارک باد .
پاورقی 3 : یه حدیث از امام باقرع می خواستم بنویسم در مورد کسی که جوینده علم است و ... اینا که الان یادم نمی یاد ، پیداش می کنم می نویسم ، انشالله !
پاورقی 4 : حالا من تلفن ندارم ، شما که داری نباید یه خبری از ما بگیری ؟ احتمالا این جوک بی مزه رو همه شنیدین!!! 1.
پا ورقی 5 : تازه محرم هم نزدیکه !!!!

صدای
قلب نیست
صدای پای توست
که شبها در سینهام میدوی
.
.
.
كافي است كمي خسته شوي
كافي است كمي بايستي !
پاورقی 1: صرفا جهت خالی نبودن عریضه!

وسط یک میدانی که زیادی تمیز است و زیادی گلکاری شده و خوشبو و باحال است ایستاده ام ... شهر عابر ندارد و دارد شاید هم دارد و ندارد گرچه اصلا مهم نیست ...
تو سر می رسی ، معلوم نیست از کجای قصه .....، آرام قدم می گذاری در سرزمین عجایب من ! ، با یک ردای مشکی که با دستان هنرمند باد در حال رقص است ...
من که قرنهاست ایستاده ام یادم می رود که خسته ام خیلی زیاد و با لبخندت تُرد می شوم مثل ساقه ی کرفس تازه ... مثل یک قارچ خاکستری مسخرهء کوچک که با اولین رعد و برق متولد شده باشد ... دستم را می گیری و می کشی ... من نمی آیم تو هم نمی روی ... می پرسی چه گلی را دوست داری ؟ - بی ربط است - من جواب نمی دهم تو پقی می زنی زیر خنده و به خودت می گویی : « آخخخ اصلا حواسم نیست، خب معلومه آفتابگردون » ... من مثل بچه های عقب مانده که صورت همهء همه شان شکل هم است معصومانه لبخند می زنم و می گذارم امواج دستهایت من را با خود ببرد ... عابرها بیشتر و بیشتر می شوند کیپ کیپ! اما ما حجم نداریم ما جسم نداریم ما زحمت نداریم ما از میانشان رد می شویم مثل نور مثل هوا ... یکهو پیاده رو تمام می شود و دشت آفتابگردانها شروع ....
فوق برنامه 1: برای همسرم

هیچ فکر کرده ای
سهم آب و آسمان و ماه
در این قصه چیست
حالا که تو
تمام نقش ها را
خودت بازی می کنی ....

تکذیب می کنم اما چه سود ! همه چیز علیه من است !......
آری ، ... قبول دارم ، یک جایی شرکت کردیم ، که نباید شرکت می کردیم ، و غلط نمودیم ، آن هم از نوع اضافه ! و نمی دانستیم متولیان امرش چه کسانی هستند ، جمع نمی بندم ، اما شوکه شدم ، وقتی شنیدم پیموده در اینجا کاره ایست !
و چه احمقانه که فکر کردم آن شب دو جا دعوت شده ام ، و وقتی از دعوت طرف دوم رفتم ، نیک یافتم که این همان دعوت طرف اول است ! و اینها همه به کنار وقتی درست قبل افطار بفهمی که ......
و تو گویی که راه گلویت کیپ شده است و با فنر هم ...... اّه ! حالمو به هم زدی !
تازه می خواستیم حذفش کنیم از لینک ها ، چه چیزها که آن روز دستگیرمان نشد خدایا !!!! در دو قدمی ما چه اتفاق ها که نمی افتاد ! خوب شد زودتر عید شد ، به علت ازدیاد کفی که نمودیم این چند روز ، مجبور می شدیم فردا را هم قضا اعاده کنیم !
میکروفونی نبود ، ما که هیچ نشنیدیم این پول را آخر سر از کجا آورده اند ؟؟!!! و قرار است چه اتفاقی بیوفتد ، جریان سازی ؟
پاورقی 2 : ماه رمضان هم تموم شد ! خیالت راحت شد ، همینو می خواستی ؟؟!! حالا برو بمیر !
پاورقی 3 : مثل کودکی که تازه از شیر گرفته باشندش ، ما را تازه از شلوار لی گرفته اند ! ، این روزها خیلی عذاب آور است ، هیچ باور نداشتم که با شلوار پارچه ای هم بشود تیپ اسپرت زد ، الحق که برای خودش جهادی ایست ! برایمان دعا کنید !!!
پاورقی 4: در این ایام خیلی حیف بود که از منبرهای این وبلاگ (اسکالپل )غافل بودید ، وقت کردید حتما سری بزنید .
پاورقی 5: من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید ، قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید ، همین به خدا !
پاورقی 6: عاطفه جان ! جون مادرت دیگه اینجا رو به کسی لو نده ، خفه ام کردی !
پاورقی 7 : دوستان حقیقی ای که هر روز به جمع دوستان مجازی اضافه می شوند ، به جون مادرم راضی نیستم خصوصی ها رو بخونید ، خود دانید ! ...... ( بابا آدم باش دیگه ، نخون !!)
پاورقی 8 : شاسکول بشین سر جات ....................ما نشستیم آقا !
(رها بانو با مهوش بانو کنار ارسی قدیمی نشسته اند و هندوانه می خورند !)
مهوش بانو : این مهرداد خان رو دست کم نگیر رها بانو جان ، به از شما و اکبری نباشه ، خوب مردی ایست که خدای عز وجل ، تو دومن ِ ما انداخته ! از بس لارج است که ما خود مبلغی کف نموده ایم از این بابت .
رها بانو : خب اکبر آقا خان ، یا همون حاجی خودمان نیز مرد خوب و سر به راهی ایست
مهوش بانو : بر منکرش صد لعنت ، اما در این دور و زمانه ی شُست و رُفت زنانه و چپاندن زنان در اندرونی ، داشتن مرد لارج ، کلاسی فرای این حرفا دارد !
رها بانو : کلاس ؟ ! از قضا اکبر آقا خان به ما اجازه داده اند که هر کدام از این اتاق های امارت را اراده نمودیم ، کلاس درسی بنا کنیم و در آن خطابه ها کنیم و از آن بچه های مردم درسها بگیرند !
مهوش بانو (خنده ی کش داری سر می دهد) : نه از آن کلاس ها رها بانو جان ! منظور رفیق جان نثارت این نبود !
رها بانو : ولی هر که نداند ، همه می دانند که یه محله ، و یه اکبرآقا خان مستوفی الممالک ، خدا روهزار ، هزار شکر و الحمدلله و قل هو الله ، یه آقای خونه استو یه رها بانو که کنیزیشو می کنه ، ازین چیزی هم که تو می گی ، که می دونم داره ، ما رو به تموم عالم بس که سایه اش بالا سرمونه !
مهوش بانو : همین دیگه ، هنوز تو عصر هجری ، حالا بهت می گم که اکبری کلاس ملاس داره یا نداره !
مثلا همین مهرداد خان ، به من اجازه می ده برم تصدیق اتول سواری بگیرم ، به من اجازه داده برم بیرون کار کنم ، اسم منو که صدا می کنه ، شیش تا مهوش از لب و لوچه اش می باره _کانه ابر بهار_ ، می گه مهوش بانو ، هر وقت اراده کنی می تونی بری پیست اسکی با دوستات برف بازی
رها بانو :واقعا می ری ؟
مهوش بانو : نه ، کدوم دوست خواهر ، کدوم دوست شوی خونه اش انقدر با کلاسه که رخصت برف بازی بده
رها بانو : برف بازی ؟ خب ما همیشه ، عصر های زمستون ، با خود اکبر آقا خان میائیم کنار حوض ، برف بازی می کنیم . مگه تو حیاط خونه ی شما برف نمیاد که می رید اونجا ؟
مهوش بانو : خب با دوستا یه صفای دیگه ای داره ، گردش مجردی می دونی چیه ؟
رها بانو : مجردی ؟؟! بلا به دور ! .... اکبر آقا خان دوست نداره ، حتی یه لحظه هم از زن خونه اش دور باشه ، می گه فروغ خونه ، همه اش از توئه رها بانو ، بری اکبر تو خونه ی بی فروق دلش می پوسه ، راستش رو بخوایی منم دوست ندارم بدون حاجی جایی برم ، دل منم خب می گیره !
مهوش بانو : عوضش مهرداد خان ، به من اجازه می ده با مردای همساده ها هم حرف بزنم ، تازه تا هر وقت که دلم بخواد ، می گه مهوش بانو تو، تو همه چی آزادی !
رها بانو : ولی حاجی می گه ، ستاره بانو ، تو فقط تو زندگی من بتاب تا دنیا رو برات گلستون کنم ....
مهوش بانو: وا ...یه جورایی می گی که انگاری من دنیا، جلوی روم تیره و تاره ، خب دنیا برای منم گلستونه ! مهردادی نمی ذاری آب تو دلم تکون بخوره ! فقط و فقط به غذاش حساسه ، هیچ کاری به من نداره ، فقط خونه که میاد باید غذاش آماده باشه ، حق هم داره ، خوب خونه ی امیدشه . عوضش برای یه لقمه غذاش منو تو اندرونی حبس نمی کنه ، می گه اگه خواستی می تونی تو ایوون درست کنی .
رها بانو : درست می کنی ؟
مهوش بانو : خب البته من خودم حیا می کنم ، ولی مهم اینه که خودش به زبون شیوای خودش ، بهم آزادی می ده . که خیلی دور می بینم اکبری بخواد اینجوری باشه ، کلاسو می گم .
رها بانو : اکبری نه و ، اکبر آقا خان مستوفی الممالک ! . عوضش اگه غذای من آماده نباشه ، اکبر آقا خان اصلا ناراحت نمی شه ، تازه گاهی وقتها می گه ، بذار خودم برای بانوی خونه شست و رفت کنم ، می گه بوی مطبخ گاهی برای حاجیت لازمه .
مهوش بانو : چه فایده ، اینها رو که هیشکی نمی بینه ، مهم اینه که آدم کاری بکنه که تو چشم بیاد
رها بانو : تو چشم کی بیاد مهوش بانو جان؟
مهوش بانو : تو چشم مردم دیگه عزیز جان
رها بانو : من تا حالا فکر می کردم ، زن و شوهر باید به چشم هم بیان .
مهوش بانو : همین دیگه ، اشکال تو و زن های چهار تا همساده اون ور تر ،همینجاست که فکر می کنید همه چیز و همه کس دیگه در گرو هم دیگه اند ، فکر نمی کنید که خود آدمم آدمه ، زندگی داره ، نفس می کشه !
رها بانو : پس اون حاج آقا اشتباه می گفت ؟؟!!
مهوش بانو : کدوم حاج آقا ؟
رها بانو : سر سفره عقد ، قبل خطبه ، حاج آقا که اومده بود آیه بخونه ، گفت از امروز به بعد شما دو نفر نیستید ، من و حاجیو می گفت ، می گفت شما یه نفرید ، زیر یه سقف ، با یه دنیا ، با یه آرزو ، با یه عشق .، ........ یعنی همه رو الکی می گفت ؟ من که نمی خوام بدون حاجی یه روزم روز بشه .
مهوش بانو: تقصیری هم نداری ، از بس که تو گوشمون خوندن ، زمونه ی خان سالاره دیگه !
رها بانو : چه غروب غم انگیزی
مهوش بانو : غروب ؟؟....ای وای خاک بر سرم ! دیرم شد ، الان مهرداد خان میاد ، اگه شام آماده نباشه ، قشقرق راه می ندازه .
رها بانو : ما شاممون آماده است ، می خوای یه کم از قوت شبمون روزی شما بشه، بلکم نگرانیت کمتر بشه !
مهوش بانو : (با نگرانی فکر می کند) الهی پیش مرگت بشم ، اگه روزی کنی که خیلی خوبه ، می ترسم باز بهونه ی شام کنه ، بزنه از خونه بیرون ، تا شبم نیاد !
رها بانو : بزنه بیرون ، تا شبم نیاد ؟؟؟!!!! چرا نیاد ؟ چه جوری می تونه طاقت بیاره ؟!
مهوش بانو : آخه می دونی چیه بانو جان ؟ اونم مثل من تو همه ی کارها آزاده!!!
رها بانو : بیا این دیگچه رو کامل ببر ، شاید امشب با اکبر آقا خان رفتیم بیرون اصلا ..........

استاد می گفت :
همیشه اول ماه رمضون خیلی مهمه . می گفت سعی کنید شروع خوبی داشته باشید ، می گفت شروع خوب موجب می شه باب توفیق و درهای نور و رحمت هر چه بیشتر ، باز بشه . می گفت همه ی اینها اول ماه رمضون بستگی به خودت داره . اگه به این امید شروع کردی که تا سی روز دیگه هنوز وقت داری ، بدون که باختی .
وقتی اینها رو می گفت ، یادم افتاد که هر سال با همین نگاه و به بهونه ی یک ماه فرصت ، قائله رو باختم و دست آخر هیچی باسم نمونده .
پاورقی : از ما که گذشت ، اینها رو گفتیم شاید که فتح بابی برای شما باشه .
ما رو از دعای خیرتون محروم نکنید .
اپیزود دوم
نن جون می گفت :
شبای ماه رمضونو مثل خرس نیوفت تو رختخواب تا صبح ، این شبا حرمت داره ننه . می گفت اگه نتونستی نماز شب بخونی ، فقط شفع و وترشو بخون . گفت اگه بازم نتونستی ، پاشو صورتو یه آبی بزنو یه دعا بخون .... گفت اگه بازم نشد ، بلند شو و فقط یه چایی دم کن ، ثوابشو می بری انشالله ....
گفت اگه نشد ، پاشو یه سیب بخور ، یا فقط چند دقیقه بشبن تو رختخوابت ......
با تعصب خاصی می گفت : هر کاری بکن تا خرس صفت نشی .... می گفت این شبا حرمت داره ننه . آره جونم سعی کن خوابتو بشکنی ، خواب سیرو حروم کن به خودت ... بذار به دلت نور نفوذ کنه ...
پاورقی : انشالله این ماه خواب به همه تون حروم بشه !
اپیزود سوم :
ملائکه طی مصوبه ای اعلام کردند :
اون شاسکول ها بودند که به بهشت نمی رفتند ، گویا چندی از درب های فرعی بهشت در طبقات میانی، نیمه باز شده اند ، و بعضی از شاسکول ها به شرط نگه داری از اعمالشان تا آخراین ماه ، در نهایت در عید فطر اعزام خواهند شد . " فقط تا آخر شهریور ماه فرصت دارید " ، بدو جا نمونی !
خبر نگار واحد مرکزی بهشت ،....... ملکوتی .
اپیزود چهارم :
کاش، در این رمضان لایق دیدار شویم/ سحری با نظر لطف تو بیدار شویم
کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان / تا که همسفره تو لحظه افطار شویم
